سلام...
اینجا قراره یه درد نامه و گفتن از تلخیا باشه...
همین اول دارم میگم که هرکی دوست نداشت نیاد...
هیشکی تلخی رو دوست نداره... میدونم...ولی واقعیتی هست که وجود داره و جزیی از زندگی هممونه...
این اولین نوشته منه...
امشب باز از اون شباست...از اون شبایی که ادمو تا نا کجا اباد میبره...از اون شبایی که نمیخوام...چی رو؟؟
این لحظات رو...قابل تحمل نیست واسم...
فکر و خیالات همیشگی پدرمو دراورده...
واژه خسته شدم واسه اینجور حالتام خیلی کمه...
فک میکنم خدا هم باهام باز سر لج افتاده...اخه خدا جون من بنده توام..به قول خودت حقیرم هیچی نیستم..اخه تو که خدایی باید با یه بنده ناچیزت سر لج بیفتی یا بهاش شوخی کنی؟؟
خدا جون طاقت این بنده خودت که از خودش بیشترمیشناسیش تموم میشه ها..حالا از من گفتن بود...
دلم نا کجا اباد میخواد...
سلام
یه تبریک به خاطر شروع وبلاگ نویسی
و یه خوش آمد گویی به خاطر ورودت به جمع ما.
من مثل اینکه ۳ومین نفرم و اینم اولین پسته و اولین نظر دهنده هم هستم ظاهرا
برات آرزوی موفقیت دارم دوست گلم
سلام...
ممنون...البته با یه سال تاخیر قبول میکنم تبریکتو...
...
اره..ممنون..مرسی...
مرسیییییییییییییی...
تو همون زیگولوی خودمون نیستی
چرا دیگه..فقط اینجا واسه تلخیاست...